اول اردیبهشت - روز سعدی - گرامی باد

در زمان نه چندان دور ( همین ده پانزده سال جلوتر)، باید برای یافتن یک کتاب خوب یا
نوار موسیقی و یا فیلم که بصورت قانونی منتشر نشده بود یا پس از مدتی مجاز به
حساب نمی آمد، در به در دست فروشی ها را می گشتیم تا به کام دل برسیم. اما
پس از یافتن کالای محبوب خود، چنان آن کتاب را عمیق می خواندیم و یا نوار موسیقی
را بارها و بارها می شنیدیم که کلمه به کلمه و مضراب به مضراب محتوای آنها در ضمیر-
مان می نشست. یادم نمی رود که گاهی مسیر های طولانی مسافرت با اتوبوس را
که راننده نوارهای مورد علاقه ی مرا در ضبط اتوبوس نمی گذاشت، چشمهایم را
می بستم و با رجوع به حافظه، تمام نوار بیداد، نوا مرکب خوانی، آستان جانان و ...
را برای خودم بازپخش می کردم.
امروز با یک جستجوی ساده در اینترنت، می توان به هر کتاب الکترونیکی یا آثار موسیقی
و فیلم و ...دست یافت. اما انصاف را که هم به دلیل کیفیت کارها، هم بی حوصلگی و
زندگی جدید انسانها، فرصت کمتری صرف خوب خواندن و خوب شنیدن می کنیم.
البته نباید وفور آثار هنری و ادبی و دسترسی آسان به این آثار را از نظر دور داشت. در این
شرایط اگر کسی هم مشتاق آثار خوب باشد، یافتن آثار خوب در میان این همه اثر، برایش
بسیار دشوار است.
با این مقدمه و به مناسبت یادروز سعدی، به معرفی یک اثر جامع می پردازم. غزل سعدی،
ساز حبیب بدیعی و آواز شجریان، هر سه در کنار هم مجمو عه ای را فراهم آورده اند که
شنیدن آن مغتنم است.

ساز و آواز محمد رضا شجریان و حبیب الله بدیعی را
( مونیخ در منزل دکتر علی خادمی به سال ۱۳۶۵ )
از اینجا دریافت کنید. (منبع:قاصدک)

تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی
تا کی ای ناله ی زار از جگرم برخیزی
تا کی ای چشمه ی سیماب که در چشم منی
از غم دوست به روی چو زرم برخیزی
یک زمان دیده ی من ره به سوی خواب برد
ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی
ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر من
زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی
به چه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز
که نه هر صبح به آه سحرم برخیزی
ای غم از همنفسی تو ملالم بگرفت
هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی
***************************
گر درون سوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
ای که انصاف دل سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود
به ز من در سر این واقعه رفتند بسی
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمند هوسی
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ
لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
سعدیا گر ز دل آتش به قلم درنزدی
پس چرا دود به سر میرودش هر نفسی
********************************
در هنگام جستجو برای یافتن ساز و آواز فوق، به تابلوی زیبایی از امیر احمد فلسفی برخوردم
که حیفم آمد آن را هم اینجا نگذارم.


مرا دلی است گرفتار عشق دلداری
سمنبری، صنمی، گلرخی، جفاکاری
ستمگری، شغبی، فتنهای، دلآشوبی
هنروری، عجبی، طرفهای، جگرخواری
بنفشهزلفی، نسرینبری، سمنبویی
که ماه را بر حسنش نماند بازاری
همایفری، طاووسحسن و طوطینطق
به گاه جلوهگری چون تذرو رفتاری
دلم به غمزهی جادو ربود و دوری کرد
کنون بماندم بی او چو نقش دیواری
ز وصل او چو کناری طمع نمیدارم
کناره کردم و راضی شدم به دیداری
ز هر چه هست، گزیر است و ناگزیر از دوست
چه چاره سازد در دام دل گرفتاری؟
در اشتیاق جمالش چنان همی نالم
چو بلبلی که بماند میان گلزاری
حدیث سعدی در عشق او چو بیهده است
نزد دمی چو ندارد زبان گفتاری